تبليغاتX
آذر

آذر

زیبا ترین ماه سال

سلام

سلام

میدونم خیلی دیر اومدم منو ببخشید

خیلی حرف براتون دارم ازانصرافم تا ازدواجه زور زورکیم تا ماه عسل نامزدیمون تا...

الان هم شهرکرد پیش مامان بابامم

می خوام دوباره کنکور بدم هم برای علمی کاربردی و هم برای دولتی

برام دعا کنید

بازم میام

بای

+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1386ساعت   توسط شادی  | 

سلام

این چند وقته من به سیستم دسترسی نداشتم لطفا منو ببخشید

قول میدم از اول مهر درباره بیام

سی یو

بای

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1386ساعت   توسط شادی  | 

سلام

اومدم ولی با تاخیر. راستش این چند وقته اصلا حاله

کانکت شدن رو نداشتم.امتحانات میان ترم هم هست  که

دیگه هیچی.

از همه اونایی که  حالمو پرسیدن ممنون.یه  چند روزی

استراحت مطلق بودم ولی حالا از قبلم هم بهترم.

قرار بود بقه اس ام اس هامو بذارم ولی حسش نیست.

میذارم ولی کی نمیدونم.

مواظب خودتون باشید

فعلا بای

+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط شادی 

سلام

من بدقول نیستم قرار بود ادامه اس ام اس ها رو بذارم

ولی چند روز پیش درست همون روزی که می خواستم

 برم پیش مامان بابام تصادف کردم وبیمارستان بستری

شدم.این چند روزه هم همش در حال استراحت بودم.

خلاصه ببخشید اگه دیر آپ می کنم.قول میدم هر وقت

حالم کاملا خوب شد ادامه اس ام اس ها رو براتون بذارم

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1386ساعت   توسط شادی 

Sms

سلام این دفعه می خوام یکم متفاوت کار کنم.به پیشنهاد

دوستم میخوام چند تا ازاس ام اس هامو بذارم تو وبلاگ

البته شاید بعضی هاش تکراری باشه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی دلم برات تنگ میشه میرم پشت ابرها و زارو زار گریه می کنم.پس

بدون وقتی بارون میاد دلم برات تنگ شده(از الناز)

              -----------------------------------------------

من از مشاور املاک عشق مزاحم میشم ببخشید قلب شما مستاجر نمی خواد

چشماتو دایورت کردی رو قلبم خیالی نیست حداقل از ویبره درش بیار

دلمو نلرزونه(از یه مزاحم ناشناس)

              ------------------------------------------------

کابینه زندگی مشترک

زن= وزیر سلب آرامش - شوهر= وزیر کار- مادر زن = وزیر جنگ

مادر شوهر= وزیر اغتشاشات - خواهرزن= جاسوسه دو جانبه-

خواهر شوهر= وزیر اطلاعات و بازرسی - پدرزن=وزیر ارشاد-

پدر شوهر=رئیس تشخیص مصلحت (زن داداش)

              -------------------------------------------------

این چند تا رو داشته باشین .الان خیلی خوابم میاد. دفعه بعد بقیش رو

می ذارم.

+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1386ساعت   توسط شادی  | 

سال نو رو تبریک میگم

سلام

سال نوی همتون مبارک

شرمنده که بعد از یک ماهواندی دوباره می خوام آپ کنم.

بالاخره سال ۸۵ با همه ی بدی هاش تمام شد.

من که تا ۲۷ اسفند اصفهان بودم البته ۲ روزش روتنها

بودم.خیلی بد بود. تازه می فهمم بودن بابا و مامان  کنارم

چه نعمتی بوده و من قدرش رو نمی دونستم.

قرار بود برای تعطیلات من با خونواده ی خواهرم برم

مشهد ولی نشد.یعنی خودم نخواستم چون مامان بابام تنها

بودن.اونجا هم حوصلم سر می رفت.اصلا اونجا رو دوست

ندارم. عید هیچ جاهم نرفتم حتی اصفهان دیدن خواهر

برادرام هم نیومدم.فقط خونه مادرجونم رفتم.سیزده به در

هم همش تو خونه بودم.چهاردهم قرار شد تربیت بدنی رو

دودر کنیم و بریم بیرون.قرارمون ساعت۱ بود ولی من

۲ تازه از شهرکرد راه افتادم ۳ خونه بودم.تاشب داشتم

درس می خوندم حالا بماند دوستام چقدرفحش نثارم کردند.

راستی ازیکی ازدوستام خواستم بعضی وقتا بیاد یه سری

به وبلاگ بزنه.اگه قبول کنه حال وهوای وبلاگ عوض میشه

معرفی رو میذارم وقتی که بله رو گفت.

فعلا بای

+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط شادی 

سلام گلم

بازم سلام

دلم برا همتون تنگ شده بود.آخه می دونید که سرم خیلی

شلوغ بود.از یه طرف داشتم کارای انصرافم رو انجام

می دادم که نظرم عوض شد و دوباره به دوران دانشجویی

برگشتم.وسایل رو هم کمک مامانم  رو جمع کردم.آخه بیستم

باید جابه جا بشن.

از طرفی تمیز کردن این خونه مونده که این جور که بوش

میاد خودم باید تمیز کنم.

کلاس هام از شنبه تا سه شنبه شد.یعنی این چند روز باید

خانوم خونه بشم تا چهار شنبه که برم پیش مامان بابام.

خیلی هیجان دارم چون تا حالا بیشتراز۲-۱روزازخانوادم

دور نبودم. باید خوب باشه خدا کنه جنبش رو داشته باشم.

 

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1385ساعت   توسط شادی  | 

نمایشگاه

سلام

صبح بعد ازکلی کلنجاربا خودم تصمیم گرفتم برم نمایشگاه آخه فردا آخرین

روزه خیلی شلوغ میشه.ولی تنها بودم دلم نمیخواد تنها جایی برم مخصوصا

جایی مثل نمایشگاه. بچه های کلوب گردشگران اصفهان هم ساعت ۵ قرار

گذاشتن برن ولی خب هم دیره هم من حوصله شلوغی نداشتم.

دوستام هم که قربونشون برم همه اکتیون. بجز خوردن وخوابیدن ومهمونی

کار دیگه ای بلد نیستن. زنگ زدم به دوستم سمیرا. قرار شد ۲ بیاد دنبالم

ولی ۲.۳۰ اومد.

اول ازهمه پسرعموهاموتوغرفه گیگابایت دیدم که مخم رو خوردن.اینم یه

بد شانسیه دیگه.

امسال زیاد نمایشگاه جالب نبود.خیلی متنوع نبود. شرکت الگانس برای

جذابیت دکوراسیون غرفش یه ماشین الگانس مشکی گذاشته بود.مثلا 

طراحشون خودکشی کرده بود برای این طرح.ولی روی هم رفته مفت

این نمایشگاه گرون بود.

خیلی از غرفه دارها رودیدم که آشنا بودن.خیلی هاشون رو نمی شناختم

ولی اونا منو می شناختن .

من یه سوال برام پیش اومد:  چرا غرفه داران حرفای صد من یه غاز

می زنن؟من به جای اونا گلوم درد گرفت.خیلی وقتگیرن

 خلاصه ساعت ۶ اومدم خونه و حالا در خدمت شمام.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1385ساعت   توسط شادی 

گذر لحظه ها

 دوباره سلام

امروز داشتم وبلاگو نگاه می کردم

که دیدم  زهرا جون یه نظر داده بود. اون نوشته بود که قالب

وبلاگم رو عوض کنم ولی من به خاطر عشقم به امام علی

و عقایدم دوست دارم همین قالب بمونه. ولی توی وبلاگ

زهرا جون یه عکس مربوط به ولنتاین دیدم.جالب بود

چون اگه اینو اینجا نمی دیدم اصلا یادم به ولنتاین نبود.

راست میگن دنیا همیشه یه شکل نیست.شاید قبلا خیلی

برام مهم بود ولی امسال حتی یادم هم نبود.

لحظه ها چقدر زود می گذرن.به سرعته پلک زدن.

ولی مهم اینه که چه کاره مفیدی انجان دادم. من که فکر

نمی کنم اصلا کاره مفیدی انجام داده باشم.

امروز رفته بودم دانشگاه. چه خبر بود.کولاک بود.

نتونستم کاری انجام بدم. حالا گفتن ۲ شنبه برم.

جالبه ها حتی برای انصرافم باید یک ماه بری وبیای

تا آخرش هم یه پولی بگیرن و یه امضای کنن. خدا کنه تا

آخر بهمن موافقت بشه.همه منتظرن تا کارم تموم بشه وبریم

راستی من هم ولنتاین رو به همه ی عاشقا تبریک میگم

(اگه عاشقه واقعی وجود داشته باشه)

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1385ساعت   توسط شادی 

دعا

سلام

نگید چرا بچه اکتیو شده زود زود آپ می کنه

آخه اگه خدا بخواد قراره تا قبل از عید از شرم خلاص بشید

قراره برم جایی که فکرشم بدنتون رو به لرزه میندازه

اونجا نمی تونم کانکت بشم وگرنه هر روز آپ بودم

نمی دونم چقدر طول میکشه؟ یک سال-دو سال-همیشه

حالا که دیگه کارای دانشگاهم یه سره شد و دیگه درسم

ندارم که اونو بهونه کنم و نرم

خیلی نیاز به دعا دارم دعام کنید

یا حق

+ نوشته شده در  بیستم بهمن 1385ساعت   توسط شادی 

شاعرانه ها

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد .بیدار باش من با سبدی پر از

بوسه مي آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت مي کارم تا بدانی ای

خوبم دوستت دارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست .هر وقت با تیکه های شکسته ی

دل یک نفر یک پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم نگاهي سرشارازعشق صميميت

و محبت .امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز بر نگشته اي...

صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را

مي خواهم نه خيالت را

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

من به خورشيد اعتقاد دارم حتي اگر ندرخشد. من به عشق اعتقاد دارم حتي

اگر تنها باشم من به خدا معتقدم, حتي اگر ساکت باشد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

قلب من به اندازه ي دست مشت کرده ام است.من در عجبم که تو چگونه در

آن جاي گرفتي؟چنان جاي گرفتني که تا ابد خيال رفتن نداري

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

فرقی نمی کنه که من اول اومدم یا تو مهم اینه که کی تا آخرش می مونه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست.هر وقت با تیکه های شکسته ی

دل یک نفر یک پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوست دارم در ميان پيچک نيلوفرانه دعا آواره نگاه مستانه ي خود گرداني

و مرا در آواز تغزل هاي نماز دريابي و در تکرار نيايش هاي سبزم اجابت

فرمايي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خداوندا ارامشي عطا فرما تا بپذيرم انچه را که نمي توانم تغيير دهم  شهامتي

تا تغيير دهم آنچه را که ميتوانم ودانشي که تفاوت اين دو رابدانم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا

مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند

مثل پروانه بمير:دردناك اما...عاشق

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود دل کند و رفتن پیش تو آسان بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسرت دوست داشتن تو هميشگی بوده و هست  کاش ميرسيد به گوش تو

قلبی که شکست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود. بـرچـه گلـي

بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود. بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود.

بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود. وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم

 که هـرگز سـنگ نشود

 

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1385ساعت   توسط شادی 

سلام

امروز نمی دونم چی شد که اومدم تو بلاگفا.۳ ماه پیش

به خودم قول داده بودم که دیگه هیچ قدمی برای این وبلاگ

برندارم ولی خب بعضی وقتا بعضی ازآدما نمیتونن روی

حرفشون بمونن منم یکی از اون آدما.

از این به بعد می نویسم . نه برای اینکه آمار بازدید کننده

رو بالا ببرم یا..... می نویسم تا یه جورایی با خودم حرف

بزنم. پستهای نظرخواهی رو غیر فعال می کنم.

اگه کسی حرفی ـ سخنی ـ حدیثی ... داشت میتونه به پست

الکترونیکی بفرسته.

 

 

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1385ساعت   توسط شادی 

قمیشی

زیر رگبار نگاهت دلم انگارزیرو رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تو نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

ابرو باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنیه فردا

من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن می گذرن اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره

می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم

+ نوشته شده در  هشتم بهمن 1385ساعت   توسط شادی  | 

چرا بد حجابی؟

 

چرا وضع جامعه باید به این شکل باشه . به نظر من نباید

تا این حد بد حجابی باشه که هر روز مامورای بیشتری رو

تو خیابون های شهر ببینیم . نظر شما ها چیه؟

 

 

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1385ساعت   توسط شادی  | 

سالگردمون مبارک

 

                                   

سلام

پست امروزم شاید با بقیه پستها فرق کنه.

امروز واسه من و  مهدی یه روز تاریخیه. چطور؟ الان میگم:

یک ساله پیش یعنی درست۲۸/۰۷/۸۴ ساعت حدودای ۲ بود با دوستم داشتیم

از دانشگاه برمی گشتیم که چشمم به یه کافی نت افتاد چون اون وقت مادربردم

سوخته بود تو خونه نمی تونستم کانکت بشم.خلاصه رفتم پی ام و ایمیلامو چک

کنم که یکی پی ام داد کنجکاو شدم که ببینم ایدی منو از کجا آورده ولی دوستم

میگفت ولش کن من عجله دارم. به هر حال من تونستم مخ سمانه رو بزنم وکمی

باهاش چت کنم. در حد معرفی ساده بود بعد من بهش گفتم عجله دارم قرار شد

زنگ بزنه رو گوشیم .اون زنگ زد صداش خیلی صمیمی بود یه جورایی ازش

خوشم اومد خلاصه از اون به بعد ما شدیم یار و رفیق هم .

این قسمت مخصوص مهدی گلمه:

خدایی که اون بالا نشسته خودش خوب می دونه که داره چیکار می کنه برای

با هم بودن ومن و تو به دنیا اومدیم که عاشق بشیم و عاشق بمونیم و به همه

بگیم که می شه عاشق شد. باید لیاقت این فرصتی که خدا به ما داده رو داشته باشیم

دلم می خواد اولین دعایی که امروز میکنم این باشه:

خدا!خدای خوب و مهربون مهدی هرجا که هست نگهدارش باش وهرروز پایه های

دوستیمون رو از روز قبل مستحکمتر کن.

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1385ساعت   توسط شادی  |